|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|

هوس تنهایی کرده ام . جای خلوتی میخواهم و صدای او را که دائم بگوید : « دوستت دارم ٬ دوستت دارم ٬ دوستت دارم . » و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم : « بس است دیگر ! بگو دوستت ندارم . بگو ازت متنفرم ٬ بگو برو گم شو . » و او با بغض بگوید : « دوستت ندارم ٬ از تو متنفرم ٬ برو گم شو ! » و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آهسته بگوید : « هرچه گفتم دروغ بود ٬ دوستت دارم ٬ دوستت دارم . » و من دوباره سنگین شوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی دادنش شروع شود و من التماس کنم که بگوید دوستت ندارم . بس که عاشقت هستم از تو متنفرم . میگویم از تو متنفرم تا بخندی . و بعد بپرسد : « حالا سبک شدی شیما ؟ » و من بگویم : « نه ! رفتن ات ٬ آمدن ات ٬ خنده ات ٬ گریه ات ٬ قهرت ٬ آشتی ات ٬ عشق ات ٬ نفرت ات ٬ دوری ات ٬ نزدیکی ات ٬ صدایت ٬ وای صدایت ٬ سکوت ات ٬ یادت ٬ فراموشی ات ٬ مهرت ٬ کینه ات ٬ و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است ٬ سنگین است ٬ سنگین است ! میفهمی ؟ این همان نه راه پس داشتن است و نه راه پیش . اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد . اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند ... »