|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
( اگر میخواهید نیمه کاره خواندنش را رها کنید یا نمیدانید عشق چیست . این پست این وبلاگ را نخوانید . )
بعد از اون دوبار که خیلی ناراحت بود و من سعی میکردم آرامش کنم ٬ یک بار دیگه هم نیمه شب زنگ زد . درست یادمه همه خواب بودن و من بی خواب یاد از یاد او . صدای تنفس آرامش و صدای زیباش دلم رو لرزوند . اون شب هم صحبت ما فقط سلام و خداحافظی شد . تا دو سه بار دیگه هم که زنگ زد صحبت من و اون فقط سلام بود و خداحافظی . نه اون تونست حرفی که توی دلش بود را بگوید نه من .از سادگی کلامش خوشم اومد . یک بار دیدمش بعد از یک مدت طولانی . باورم نمیکردم من شیما ٬ دختر مغرور و سنگین ِ همیشه ٬ قبول کنم . اون روز که باهاش قرار داشتم از صبح حسابی با موهام ور رفتم . کوچه ی پشتی مدرسمون . نمیدونم چرا وقتی دیدمش انگار قلبم از جا کنده شد . باور نمیکردم . اما جرائت نمیکردم جلو برم . دیبا میگفت برم جلو اون امیر توست همون که مدتها انتظارش رو میکشیدی ٬ حالا در قدمی توست . دیگه چی میخوای ؟ جلو رفتم . کنارش انگار نفس کشیدن یادم رفت . به خودم جرائت دادم . توی چشماش نگاه کردم .نیم رخش اخم آلود بود . ساده لباس پوشیده بود . نگاهش زیبا بود . شاید باور نکنید اما در تمام عمرم انسانی به زیبایی اون ندیدم . همون بار که دیدمش انگار هزار سال بود میشناختمش . انگار همیشه منتظرش بودم . من عاشق نگاهش شدم . چون قشنگ بود . حاضر شدم تموم زندگی ام رو براش بزارم ( که هنوزم گذاشتم ) و با خودم عهد کردم . اون با همون چند بار تماس کوتاه ٬ با همان یکبار قرار دلم رو ازم گرفت . با موبایلم هرشب بهش زنگ میزدم . شنیدن صدای اون هر شب برام واجب شده بود .و زنگ زدن هر روز و هر لحظه ام که گویی برام واجب بود پیوند عمیقی بین ما ایجاد کرد . پسر ساده و سنگینی ( چه خر بودم ) به نظرم رسید . زیاد حرف نمیزدم و اجازه میدادم که او هرچه با تمام دلش میخواهد بگوید و او هم چه قشنگ میگفت ... به هم خو گرفتیم . یه جورایی در سکوت . من بیشتر نمیدونم چرا حس کردم از چیزی رنج میبره . هر روز و هر ساعت بر شدت عشق من افزوده میشد . اون اوایل اون دوری میکرد اما بعد از ۴ ماه که ارتباط ما فقط تلفن بود و یک بار قرار ٬ اون هم به من نزدیک شد . اون قدر از عشق براش حرف زدم که اون هم عاشق شد . اون روزها باور نمیکردم عاشق تر از من و اون وجود داشته باشه . زندگیم شد امیر . تمام مدت منتظر شنیدن صدای اون بودم . گاهی شبها بی دلیل از پشت گوشی گریه می کرد ( !!! ) میگفت به خاطر من گریه میکنه و منم از این همه احساس او دیوانه میشدم . این قدر ساده بود که مرا دیوانه میکرد . ساده میپوشید و ساده میدید و ساده حرف میزد . هنوزم اون ۲ تا شاخه گل رز قرمز و اون دسته گلش رو دارم . اون برام خاص بود . هر روز بارها و بارها بهم میگفت : دوستت دارم . گریه میکرد . وسایلش رو میبوییدم و میبوسیدم و پنهان میکردم . من شبها با صدای اون به خواب میرفتم و وقتی کنارم بود شاد و آرام بودم . واقعا بعضی وقتها از عشق خودم به امیر میترسیدم . راست میگن عشق آدم رو کور میکنه . عشق اون هم من رو کور کرده بود . درسم و خانوادم همه فدای اون شد . هیچ وقت نخواستم ازش سو ء استفاده کنم و ازش چیزی بخوام . حتی عشق داغ اون رو نسبت به خودم توی چشماش میدیدم . برایش قانونی وجود نداشت ٬ هروقت میخواست میخورد هر وقت میخواست حرف میزد و هر وقت میخواست سکوت میکرد . هر وقت میخواست میخندید و هروقت میخواست فریاد میزد .و تا هروقت میخواست نگاهم میکرد . بی هیچ نشانه ی غمی در چهره . بیخیال و خندان و شلوغ . بینظم بود . من و اون درهم حل شدیم . چنان نزدیک که در باور کسی نمی گنجید . اون قدر که به اون اعتماد داشتم به خودم نداشتم .اگر یک لحظه دیر زنگ میزد یا دیر سر قرار میاومد اشک توی چشمام جمع میشد . امیر برام بوی گل نرگس میداد . عشق ما هیچ سدی را نمیشناخت و از همه چیز گذشت و به بالاترین اوجش رسید . وقتی آدم عاشق بشه نمیتون تا آخر عمر اون عشق رو از یاد ببره . لحظه به لحظه ی زندگی اش . هر جا که بره تصویری از اون عشق میبینه . جایی نیست که من برم و امیر وجود نداشته باشه . اما من عاشق امیری هستم که با نگاه ساده اش منو نگاه میکرد . نگاهی که پر از صداقت بود و عشق . اون عشق مثل الماس بود اما یک دفعه خورد شد و درونم فرو رفت و باعث خراش بیشتری شد و هی آزارم میده و رنج میکشم .
اما حالا تموم وجود من نفرته ... خیلی وقته دارم سعی میکنم فراموشش کنم و میخوام انتقام بگیرم اما عقلم مانع میشه . من خودم دارم عذاب میکشم . انگار توی جهنم باشم .من شاید برای تحصیل به خارج میرفتم . پدرم خیلی دوست داشت برم اما نرفتم به خاطر اون به همه چیز پشت پا زدم .روزایی از عمرم رو به عشق اون خوابیدم و به عشق اون بیدار شدم . عشق من بزرگ بود و پاک اما عشق اون ... همه فهمیدن که دوستی من و اون یک دوستی ساده نیست . یه عشق بزرگ بود . هنوز نگاه هاش رو اون روزهای آخر یادمه . سرد و بیروح . انگار که از روی اجباری بیاد و بره . انگار از روی اجبار حرف بزنه و بشنوه .تهمت میزد بعدها فهمیدم هر آنچه که خودش میکرد رو به من نسبت میداد . تا اون روز لعنتی که تموم زندگی ام رو خراب کرد . چیزهایی شنیدم که به خوابم نمیدیدم ( !!! ) کی باور میکرد امیر ساده و مظلوم حالا ؟ اون پسر نقاب داشت . از هرکس تونستم پرسیدم . هر کس . اما درست بود . نمیخواستم بشنوم . نمیخواستم ببینم . از دروغ هاش ناراحت نبودم . عذاب میکشیدم . دو روز که گذشت انگار دو سال از عمرم گذشت . من که نفسم رو از اون میگرفتم خفه شدم . من موندم و هزار تا سوال بی جواب که روی دلم سنگینی میکرد . گفته بود قلبم رو میخواد منم قلبم رو کشیدم بیرون و گذاشتم کف دستم اما اون نگرفت . زیر پاش لهش کرد و من موندم و یه سینه ی خالی . دیگه نه میشه قلب رو جا بزارم و برم ٬ نه راه اومده رو بگردم . بی دل بی قلب . . . اون شب انگار یکی با دو دست گلوم رو فشار میداد آرزو داشتم بیاد و بگه همه دروغ میگن . بیاد بگه اینها مزخرفه . اما اون همه ی اونها رو تایید کرد . گفت : همه ی اونها حقیقته . آخرین جمله ای که از امیر خودم شنیدم همین بود . انگار یکی محکم کوبید توی سرم . همه چیز از ذهنم پرید . و مطمئنم که صدای خورد شدنم رو شنید . حرفهایی رو زد که حاضر بودم بمیرم و نشنوم . اگه می اومد و بهم میگفت : شیما دوستت ندارم برام شیرین تر بود . دیگه فقط قرص بود و آمپول و درد .و گیجی و فریاد و زجه و ناله و اشک های مادرم که تو چت شده ؟ من فقط ازش صداقت خواستم . اما اون تک تک حرفاش دروغ بود . ( بعد از ۴۳ روز سکوت ) .