تبليغاتX
دختران گندم - زندگی یعنی تو ...
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

 

 

سلام ... خوبید ... ؟ خب چون قول داده بودم زود زود آپ کنم مینویسم ... اول یه توضیح درباره ی آپ قبلی بدم ... در آپ قبلی من به دوستان گفتم منظورم به پسرا نبود و گفتم قصد توهین نداشتم ... مقاله حالت طنز داشت اما اگه همه ی مطلب رو می خوندید متوجه منظور من میشدید ... همچنین من گفتم که البته بین پسرها دسته ای استثنا هم وجود داره ( گوش شیطون کر ) که اون هم به تربیت و نوع آموزش خانوادگی بر میگرده ... پس خدمت آقا پسرهایی که اعتراض کردن میگم که لطفا پست رو کامل بخونید ...  و البته باید بگم درسته با دوستان موافقم دخترای نامرد هم زیادن ... ( البته نسبت به پسرا خیلی کمترن ...! ) درضمن دوستان من در کل میخواستم از نظر روانشناسی یه توضیحی بدم ( آخر پست ) که اگه باز هم کامل خونده بودید میفهمیدید ...

 

زندگی یعنی تو ...!!

زندگي ... هوس نيست ... اول فقط ميشناختمت ... يك روز باهات حرف زدم، بعدا فقط يك دوست بودي يك كم گذشت، بهترين دوستم شدي... همه حرفهام رو بهت ميگفتم، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي. زمان گذشت ... كم كم بهم نزديكتر شديم، از همه زندگي هم با خبر شديم، خوب و بدش مهم نبود... اينكه هردومون يكي روداشتيم باهاش درددل كنيم قشنگ بود. بازم گذشت ... گذشت ... گذشت ... هر روز برام عزيزتر ميشدي، هرازگاهي ناخودآگاه دلم بدجوري تنگت ميشد... به روي خودم نمياوردم، ميگفتم: اينم ميگذره ... نگذشت ... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه ... گفتي كه خيلي دلت تنگه، گفتي كه دوستم داري، منم دوس ت داشتم ... سكوت كردم ... هيچي نگفتم ... ميترسيدم ! از چي؟ خودم هم نميدونستم، باز هم گذشت ... ديدم بدون تو خيلي سخت شده، بهت گفتم ... بهت  گفتم كه همه چيز من هستي، بهت گفتم چقدر دلم تنگه، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بيصبرم، ميترسيدم ... پرسيدي چرا ؟ نميدونستم ... گفتي كه ترس نداره، باورم نميشد ... عاشق شده بودم! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه. فكر ميكردم هوسي بيش نيست ... نميدونستم چه جوري فرار كنم، كجا برم، به كي بگم، به خودت گفتم ... گفتي كه هست، عشق هنوز هست، هوس نيست! دلم آروم شد ... خيلي آروم شد، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه، تازه فهميدم كه تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. ... تازه فهميدم كه عاشق شدم. و اميد وصال قدرت هركاري رو بهم داد، هركاري ... آره، عشق است و با اميد رسيدن بهش، كوه رو از جا ميشه كند. چه حال و هواي عجيبي است ... توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم: هوس نيست، عشق است ... و چقدر قشنگه اينو بدون كه يه چشم هميشه بايد توش اشك باشه ، وگرنه ميسوزه . يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شكنه . يه كبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه . يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساكت ميشه . يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه . يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ كس نمي چسبه . يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با كاغذ سفيد فرقي نداره . يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه كلاف سردرگمه . يه قلب پاك هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه . يه ديوار بايد به يه تير تكيه كنه وگرنه ميريزه . يه چشم اشك آلود ، يه دل غم آلود ، يه كبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاك، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي كه : چشماي اشك آلودت رو من پاك كنم ، دل غم آلودت رو من شاد كنم ، جفت كبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي كوچيكت رو من خندون كنم ، نقاش دفتر خاطراتت من باشم ، پاكي قلبت رو با سلام عشقم معني كنم ،   احساس ميكنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم  ...

فکر میکنم مال تو شده باشم ...

فک نکن از یادم رفتی همـــــــــــــــــــــــــــــــیشه به یادتم ...

 

در گلستانه ...

ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
 سايه هايي بي لك
 گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست  ...
زندگي خالي نيست
 مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد ..!
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند

<< سهراب سپهری >>

 

با من چه کردی که این گونه در اضطراب با تــــــو بودن پلک بر هم می زنم ... ؟
یادت هست روزی را که قرار گذاشتیم دچارت نشوم ؟
چه شد نمی دانم ...
جسارت دستان من بود یا
مهربانی دستان تــــــو ...
نمی دانم ! هر چه هست
دوستش دارم ...
تقصیر من نبود که که قرار را گذاشتم بر
« بیقراری » ...
شاید تقصیر
« چشمهای تــــــو » بود که دلم را به لرزه در آورد یا شاید هم تقصیر گونه های مهربانت با همان لبخند همیشگی !
تقصیر هر کدام باشد محکوم نیستند
فقط و فقط
بیشتر دوستشان دارم !
هیچکس از جنس ما نبود ، اینچنین که هستم !
نمی گویم صمیمی، نمی گویم پاک ، نمی گویم خوب ...
ولی به خدا قسم ، قسم به نان و نمک، به چشمهای قشنگِ تو ...
اندازهء هر چه
دل ِ تنهایی ات بخواهد
« با همهء وجود و با همهء عشــــــــق ، دوستت دارم ! »

 

(( راستی اینو تقدیم میکنم به بهترین کسم ... ممنونم ازت عزیزم ...دیروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام و یکی از بهترین روزهای با تو بودنم بود ... ممنونم و امیدوارم بتونم یه روز تمومه خوبی های تو و بدیهای خودمو  جبران کنم  توهم که خوب بلدی ببخشی پس بدی هامو ببخش ... ))

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 20:47  توسط شیما  |