|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
سلام امروز می خوام یه داستان براتون بگم یه داستانه واقعی....!
روزی روزگاری پسرک مغروری تو یه شهر پر جمعیت زندگی می کرد ,پسری که فکر می کرد خیلی زرنگه....می دونین پسر غصه ی ما خیلی تنها بود,خیلی....دوستان زیادی داشت,تفریح داشت,همه چیز داشت....با این حال خیلی احساس تنهایی می کرد....دوست داشت یکی تو این دنیا باشه که براش حرف بزنه,حرفاشو بشنوه,باهم روراست باشن,جونشون واسه هم بدن.....به هر حال گذشت گذشت گذشت...تا این که پسره با یه دختر خانومی آشنا شد....اوایل باهم دوستیه ساده ای داشتن....ولی بعد از مدتی پسر مغرور ما دل باخت....به عشقش افتخار می کرد,همیشه صادقانه به طرفش می گفت که دوسش دازه و لی طرفش می گفت که همه ی حرفاش مسخره بازیه,داره مسخرش می کنه....شاید چون پسر بیش از حد شوخ بود اون نمی تونست باور کنه ولی خدا شاهده که هر چی می گفت از ته قلبش بود....از شدت عشقی که داشت نمی تونست یک خطارو از طرف بپذیره,کوچیک ترین حرکت باعث ناراحتیش می شد,همیشه با هم دعوا داشتند,نمی دونم چرا ولی همیشه پسر واسه معذرت خواهی پیش قدم میشد ,چون نمی تونست دوریشو تحمل کنه....یه مدت ۳ ماهی اونا شب روز از هم خبر داشتن,شب روز به هر وسیله ی ممکن با هم ارتباط داشتن....اون دوران گذشت,اونا بخاطر یه سری مسائل ارتباطشون کم شد....ولی به خدا این جدایی باعث شد عشق پسر چندین برابر بشه.....ولی کما کان دعواها ادامه داشت...می دونین رفتار دختره به صورتی بود که پسر داستان ما فکر می کرد اون دیگه ازش خسته شده.... پسره تویه بگو مگویه بعدی معذرت نخواست,خواست ببین چرا نباید عشقش درکش کنه...خلاصه دختر خیلی راحت گفت دیگه نمی خوام ولم کن....می فهمین این یعنی هیچ,یعنی رسیدن به انتهایه زندگی,این یعنی این که قلبتو بنداز دور یعنی از اوج افتادن و......۲ روز گذشت و پسر داستان ما مرد و زنده شد....ولی هیچی یعنی هیچی...روز سوم وقتی پسر با دختر ۲ کلمه حرف زد دختر انگاره داشت با یه غریبه حرف می زد....خیلی طلب کار بود.....شایدم حق با اون بود...می دونین دختره هیچ وقت نفهمید حالا که از هم دورن,حالا که ارتباطشون کم شده چرا اون باید یه محبت لعنتیو دریغ کنه یعنی محبت کردن این قدر سخته....چرا هر چی به پاش بریزی نمی فهمه و اگه خودت اون کارو بگی می گه منت گذاشتی....چرا نمیفهمه حالا بیشتر از هر وقت دیگه پسر بهش احتیاج داره....چرا چون همیشه فکر کرده حق با خودشه......!!!
"خیلی دلم می خواد بدونم چه استباهی کردم که این جوری باید بسوزم....**** خانوم یادت میاد گفتی توام عاشقی.....یادته می گفتی واسم میمیری....مردم ولی یک بار محبتتو ندیدم...چه کمی واست گذاشتم...چی ازت دریغ کردم...چه بدی کردم....بابت کادوهای تک و قشنگت ممنونم.....من شنبه میام اگه نیومدی به منزله ی اینه که منو دیگه نمی خوای و تمومه....~!!!"
---------------------------------------------------------------------------
در ضمن۲آذر روز وب لاگ نویسی رو به همه ی پسران ودختران وب لاگ نویس تبریک می گم.....به خصوص به بزرگترین وب لاگ نویس من.......!