تبليغاتX
دختران گندم - آخ بازم داغت کوبید تو سینه ٬ یاد تو چقدره دل نشینه ... خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

اگر چند دقيقه ديگه صبر ميکردي یکشنبه  شده بود! اجل مهلت نميدهد، اين همه آدم با چشم باز ميميرند تا بدانيم گاه فرصت يک چشم به هم زدن هم نيست. وقتی دیشب عمه زنگ زد به بابا و گفت : برای فردا برنامه ای نگذارید ، ذهنم به هزار راه رفت جز آنکه تشييع تو باشد! دلم سوخت که چرا برخلاف هميشه، چند هفته آخر به ديدنت نيامدم. نميخواهم از رابطه استثنائي خودم با تو بگويم. ديگر حاصلي نيست، آنکه بايد بداند تويي، که ميداني! در اولین دهه از زندگي ام، براي اولين بار در همه عمرم، بعد شنيدن خبر مرگي گريه کردم… ديدي!؟

هنوز روي تخت بودي، همه دورت گل بود و رويت پارچه سفيد. آه مادر بزرگ،  بزرگ مادر، مادر… ياد شبهايي كه صداي ساعتت در ۳ صبح ميخواند تا برخيزي و نماز شب بخواني بخير. يادت هست گفتي «اگر هم ساعت نذارم بيدارم مي کنند!؟». وقتي ديدم پرچم معروف «يا اباالفضل» بالاي سرت نشسته ياد روزي افتادم که به شيطنت گفتم : کدام امام را بيشتر دوستداري؟ گفتي حضرت ابوالفضل! و من چه پيروزمندانه از اينکه مچ گرفتم گفتم، حضرت ابوالفضل که امام نيست. و تو خنديدي و باز هم گفتي… حضرت ابوالفضل. نمي شد طاقت آورد بايد مي ديدمت، پارچه را کنار زدم… آخ مادر! موهايت را نوازش کردم، اولين مرده اي بودي که ترس نداشت. نميدانم چرا لحظه آخري كه در قبر خوابيده بودي؛ همه دودل شدند، اما من به ياد حرفت اصرار کردم که اين پرچم روي جنازه باشد. خوب کردم ؟؟؟

باورت نميشود که اينجا قبرستان است. مثل فرودگاه، رستوران، روزنامه، فروشگاه، پذيرش و تابلويي که لحظه به لحظه نام فوت شدگان را اعلان مي کند با دليل فوت. باور کردني نيست. هرکس به بهانه اي گرفتار مرگ شده است. مادر… هنوز نام تو بر روي صفحه نيامده. بابا در قسمت پذيرش دنبال قبر است. صورتش از حرص سرخ شده، من ميگم : «خسته شدي، بگو چيکار مونده من انجام بدم»! هيچي… جوابي نيست. شب ميگويد که کارمند بهشت زهرا دلالي قبر ميکرده و پيشنهاد داده، قبر جاي خوش آب و هوا ۶ ميليون و او برافروخته شده بود. پرسه ميزنم. روي تابلو هزينه هاي مرگ را نوشته است. حساب ميکنم، خيلي ها در اين مملکت پول مرگ هم ندارند. ای خدا ...!

-          شیما ؟؟؟

        هان ؟ به خودم مي آيم. دایی است. تابلو مزار را مي دهد به من. خيره خيره نگاه ميکنم. باورم نميشود هنوز. الان ساعت ۱۱ است. از زماني که تو بودي تا زماني که تابلوي مزارت را ميدهند هنوز ۱۲ ساعت هم نگذشته. به همين زودي؟ طومار يک زندگي به اين سرعت جمع مي شود.  باورم نمي شود… مبهوت تابلوم ام! خدا مي داند، شايد هم مبهوت روزي هستم که نوشته باشد “شیما کیا ”… نه ؟   آره از خدا می خواهم . یعنی می شود ؟

بعد از نماز ترا تشييع کرديم تا سر مزار! ديگر حد اعلاي مدهوشي است. هيچ کس در خود نيست. قبل از هر چيز ميرسم بالاي گوري خالي! میبینی ؟؟؟ شیما اين سايه توست که در قبر خالي افتاده و واي از روزي که خودت… کي باور ميکني؟ هان ؟ قبرها بغل به بغل، مانند کندو کنار هم. براي همه جا هست. من تو و حتي تو!    

کارگران قبرستان گيج شده اند! اين بچه ها و اين نوه ها هيچ کدام از نعش تو نمي ترسند. بر سر توي قبر آمادن رقابت است. همه کارت را خودمان کرديم. ميديدي نه؟ خودمان بغلت کرديم، خودمان آرامت داديم، خودمان صورتت را باز کرديم، خودمان تربت در دهان گذاشتيم، خودمان واو به واو وصيتهايت را عمل کرديم، هاي مادر… راضي شدي؟ گاهي نوه ها و بچه ها دست و پايشان را گم مي کردند ...

من در خودم دفنم… تا صبح شود یادت هست مادرم چقدر دعوایم کردی ؟ چون فقط دوست داشتم بروم پیش خدا ... حالا خودت رفتی و من در این دنیا چه دارم ؟ هان مادر ؟ جمله ات هرگز یادم نمی رود ... حیف به آدم هایی وابسته شدم که بودن و نبودنم برایشان فرقی نمی کند ... چرا بمانم آن هم در دنیای که فقط دروغ میبینی و خیانت دنیای که پر از انسانهایی است که چیزی کم از شیطانهای کوچک ندارند ٬ دنیایی که یه دل صاف و صادق با خودت پیدا نمی کنی ٬ مادرم میبینی حالا که در غم دوریت میسوزم حالا که داغ نبودنت را دارم همه رفته اند ؟ شنیده ام پیامبر می فرمایند شما از آن جهان بر همه چیز آگاهید فقط توانایی پاسخ ندارید ٬ پس مطمونم که میبینی ٬ می دانم که میتوانی به دیدارمان بیایی پس من هر پنجشنبه منتظرت می مانم مادرم مادربزرگم ... کاش من را هم می بردی ... کاش مرا هم ببری ...

مرا هم ببر مادرم ... منتظرم .

P.S 1 : دوستای گلم خوندن نوشته های روزانه ی من خستتون میکنه ؟!

P.S 2 : از آمار وبلاگ فهمیدم یکی از دوستای وبلاگی می آد و نوشته های منو که اصلا دوست نداریم میخونه و عین کارهای ما رو تقلید میکنه ! ( اینش جالبه ) حالا من نمیدونم گندم رو با ۷۲ تا پست ول کنم برم یه آدرس دیگه ؟ کمکم کنید .

P.S 3 :  اصلاحات ( خطاب به گندمی ها ) : آقا و خانوم های محترم هر کدوم از شماها مدتی توی این وبلاگ پست زدید و حالا هر کدومتون به دلایلی نمی آید اما اینو یادتون باشه که اینجا جای بچه بازی نیست که من بخوام ناز کسی رو بکشم و بقیه بخونن و بخندن ( وبلاگ طنز باز نکردم که ) پس لطف کنید اگه صحبتی دارید مستقیم به خودم بگید نه بر دارید برای ۲ کلمه حرف پست بزنید ٬ با اجازه پست رو پاکیدم . در ضمن می خوایید تشریف ببرید هم بفرمایید به سلامت کسی جلودارتون نیست .( با تشکر - اولین دختر گندم شیما )

اینم همین جوری حال کردم بنویسم : ( بی مناسبت )

یه طاق پارچه مشکی ... یه آگهی ترحیم ... یه دسته گل روی دری همیشه بسته ٬ ساعت همیشه خوابیده

گلدون و پنجره ام که دل شکسته ٬ یه مرد هویت ٬ یه نامه ی وصیت ٬ یه حلقه توی دست مرد خسته

رفتی و جات خالی شد تو خونه ام ٬ آتیشم باز کشیدی به جونم ٬ می دونم که حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکی رو گونه ام ٬ آخ خ خ بازم داغت کوبید تو سینه ٬ یاد تو چقدره دل نشینه ٬ خدایا کاری کن از بهشتت بتونه اشکامو ببینه ٬ یه عشق نیمه کاره ٬ اشک های باز دوباره ٬ یه قبر بی ستاره میونه شب

یه آدم غریبه ٬ سرده ولی می سوزه باز توی تب ٬ جای لباش رو لبهاش ٬ رفت و نشست سر جاش ٬ زد با زیر گریه با یک بوسه از لب

رفتی جایی که کسی ندیده ٬ زندگی دنیا همش فریبه ٬ شکوه از بیراهه های غربت میدونم اینجا هم غریبه !

یادته واست جون میسپردم ؟؟؟ الکی تو آغوشت می مردم ؟؟؟ ولی تو فقط یک دفعه مردی که بگی این بازی رو بردم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:49  توسط شیما  |