|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
از نیمه شب گذشته ! بیرون برف میبارد ! اولین برف زمستانی ... در اتاقم نشسته ام تا برای تو بنویسم ! برای تو که تمام منی . میخواهم بنویسم به تعداد تمام دانه های برفی که از آسمان فرو میریزد دوستت دارم ! اما شاید این دانه ها در مقابل علاقه ای که من نسبت به تو دارم ناچیز باشد شاید این برف تا لحظه ای دیگر نپاید ! شاید پیش از روشن شدن آسمان برفها آب شده باشد ... اما عشق من به تو کمرنگ نخواهد شد .
چیزی به صبح نمانده ... هر چه کردم خوابم نبرد . دلم میخواست تو اینجا بودی و باهم از خانه بیرون میرفتیم و در خیابان سوت و کور قدم میزدیم و من به تو میگفتم که چقدر به نگاه گرمت محتاجم ! به تو میگفتم هیچ آتشی مثل نگاه گرمت مرا از سرما نجات نمیدهد ... برف میبارد و این شهر خاکستری تمیز نخواهد شد تمام برفهای جهان هم نمیتوانند تمیزش کنند . شهری که دوستش دارم آیینه ی دق من شده ! انگار همه دارند نقش بازی می کنند . راستی ی ی گفتم ؟؟؟
زمستان امسال را با دست های تو سر خواهم کرد !!! سرمای گس امسال دلچسب تر از همیشه است چرا که دلیلی است تا در خیابان حرارت دست های تو را جست و جو کنم و بهانه ای که دست هایت همیشه در دست هایم باشند !!!
9 روز دیگر !!! یک سال از نوشتن اولین نامه ام به تو میگذرد . در این یک سال حرفها باهم زده ایم ... نامه ها نوشته اییم برای هم ... بحث ها کرده اییم و قهرها ! بارها و به بهانه های مختلف رشته ی پیوند میان خودمان را به تیغ قهر پاره کرده ایم !!! اما تنها بعد از گذشت چندین ساعت دریافتیم که توان فرار از این عشق عظیم را نداریم !!! تمام قهرهای ما آغاز آشتی دوباره بودند و هر آشتی گره محکمی شد بر ریس گسسته ای که دلهایمان را به هم پیوند داده است با هر گره این طناب کوتاهتر شد تا من و تو یکی شدیم ... هنوز به سال نرسیده بود که یکی شدیم . 13 آذر !!! حالا از این به بعد 4 مناسبت برای آذر داریم !!! چه باهم باشیم چه تو بروی پی زندگی ات ! همدیگر را تجربه کردیم و فکر کنم این زیبایی این زندگی یک ساله بود ! از کنار چه منظره ها که گذشتیم و چه سختی ها و خوشی ها که تجربه کردیم ! دست در دست و هم قدم از کنار این زندگی گذشتیم و خواهیم گذشت این زندگی که گاهی به زیبایی بهشت افسانه ای و گاهی به وحشتناکی دوزخ بود !!!
حالا بگو در کنارم می مانی بگو تا ابد می مانی تا طلسم تباهی باطل شود !!!
باز هم به قول یغما گلرویی : " ما روشنتر از این جهان و این روزگار تاریکیم به همین دلیل حضور عاشقانه ی ما انکار ظلمات است ! من و تو دو ستاره ی دنباله داریم که عبورشان بر چهره ی سیاه شب خطی گستاخ میکشد ! "
میگویند هر عشقی را پایانیست ... پایانی دردناک ! و کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند اين رنج است . زندگي يعني این ... شجاعانه بگویم می دانم شاید سال دیگر نتوانم از دومین سالی که بر ما گذشت حرف بزنم ... شاید دیگر نه منی باشم و نه تویی ... اما آنچه با ماست خاطرات قشنگمان در این یک 356 + 9 روز است ! چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟؟؟ خانه اش ویران باد !