|
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...
|
From : Adam & Eva
محمد محمدعلی : راویان قصه های سه گانه ی روز اول عشق ٬ زنانی هستتند که در کنار آن مردان بزرگ میزیسته اند . و تا کنون به دیدار نمی آمدند چرا که در کنار هر مرد بزرگ و خداگونه زنی ٬ همسری میزیسته است در شاُن و منزلت او ٬ که خود عاشقی بی نظیر بوده است . در حد اسطوره ها و افسانه ها و قصه هایی که تا کنون خوانده ایم .
دختر گندم : حالا از قصه ی آدم و حوا برایتان میگویم ٬ ادامه ی داستان از جایی است که ابلیس موفق میشود کاری کند تا حوا گندم را بخورد ٬ حالا حوا آدم را وسوسه کرده و آدم هم دانه ی گندم را میخورد ٬ پس از آنکه دانه به شکمش میرسد صدای صور شنیده میشود و پوشاک های بهشتی از تنشان فرو میریزد ٬ هر دو برهنه . اصرافیل در صور میدمد و سازِ سوگ سر می دهد :
آدم ٬ هراسان و پریشان به درون درختی قطور و هزار ساله پناه برد . حوٌا را نیز به درون درخت کشاند تا فرشتگان عورتش را نبینند ٬ می دانست خدا هم اکنون می خواندش یا ندا در میدهد . حوٌا می نالید از درد شکم و کمر .
ندا آمد : آدم کجایی ؟؟
گفت : پروردگارا ! من و حوٌا درون درختی پناه گرفته اییم .
ندا آمد : از ما میگریزی ؟
گفت : چگونه از تو گریزم که گریز از تو ممکن نیست ؟
ندا آمد : چرا بیرون نیایی ؟
گفت :شرم داریم و میلرزیم از ترس و پریشانی .
ندا آمد : از درختی که منع کردم خوردی ؟
گفت : آری ! ملامتم کن .
ندا آمد : ملعون باد زمینی که از آن آفریده شدی .
- لعنت باد بر آن درختی که تو را جای داد .
- خار و ذلیل باد آن گندمی که از گلویت پایین رفت و به شکمت رسید .
آدم فرمود : من گناه کارم و از کرده ی خود پشیمانم و ملامتگر خود . توبه ی خود را واجب می دانم و هرگز از رحمتت نا امید نیستم .
ندا آمد : مگر از درخت منعت نکرده بودم ؟
- مگر نگفتم شیطان دشمن شماست ؟
- چرا از میوه ی منع شده خوردید ؟
گفت : پروردگارا ! حوٌا به من خورانید .
ندا آمد : ای حوٌا ! من تورا خردمند آفریدم ٬ بنا داشتم آسان آبستن شوی و آسان بزایی ٬ لاکن نافرمانی کردی . تو بنده ی مرا فریب دادی .درخت را خونین کردی . تو از این پس با هر هلال ماه نو ٬ خونین میشوی . با کراهت با کراهت تمام آبستن میشوی و در هنگام زایمان پیوسته در خطر مرگ میباشی .
گویند ٬ آدم اعتراف کرد که به وقت خوردن دانه ی گندم ٬ ابلیس به او شراب سُکر آور خورانده و حالش را دگرگون کرده است . از این رو به سوی حوٌا و میوه ی ممنوع دست دراز کرده است .لاکن خدا اعترافش را به حساب از دست دادن عنان هوس ننوشت . و عزت بهشتی را از او و حوٌا گرفت . فقط اجازه داد هر چه از بهشت می خواهند برگیرند و بروند .
بار دیگر با صور اصرافیل فرشتگان جمع شدند ٬ آدم و حوٌا کنار هم ایستادند ٬ می دانستند باید بروند . دل کندن سخت بود . دست هم را گرفتند و به چشمهای یکدیگر خیره شدند :
- خدا را شکر که باهم هستیم .
راه افتادند به سوی در بهشت ...
P.S 1 : بلاخره بعد از هزاران سوالی که از طرف دوستان شده بود ٬ حتی از طرف عشق خودم که این آخریها چند باری پرسید ٬ میخوام فلسفه ی نام دختران گندم رو با این داستان بگم . حوٌا اولین زن آفرینش ٬ مادر همه ی ما دختران زمین است ٬ نام همه ی دختران زمینی حوٌاست . پس همه ی ما دختران حوٌا هستیم . همین حوٌای زیبا بود که همسرش را وسوسه کرد به خوردن دانه ی گندم . آنها بنده ی یک دانه ی گندم شدند و به خاطر یک دانه ی گندم گناه کردند . حوٌا به خاطر دانه ی گندم ٬ باعث شد حالا همه ی ما روی زمین زندگی کنیم و ما دختران .... ٬ پس حوٌا به خاطر گندم و گندم به جای حوٌا ٬ پس حالا دختران گندم ! ¤ ( فهمیدید ؟؟؟ ) ¤
P.S ۲ : مایه ی اصلی داستان آدم و حوٌا ٬ عشق است . عشق خدا به آدم ٬ عشق ابلیس به خداوند و مهمتر از همه آن عشقی که زمینی شود ٫ عشق آدم و حوٌا با تمام ضعف ها و قوت های بشری .
P.S ۳ : آقا نظر سنجی تعطیل !!! نظر ندید ٬ مگه طوری میشه ؟؟؟ آخه این چرندیات نظر دادن داره دیگه ؟
P.S ۴ : اگه داستان رو دوست داشتین و خواستین بقیه اش رو بنویسم ٬ بگید برای ۵شنبه ی دیگه به امید خدا بنویسم .