تبليغاتX
دختران گندم - هزار و سیصد و عشق !!!
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

۷ صبح است ٬ تازه در کتابخانه دنبال کتاب فیزیک میگردم که حداقل روی قانونهای نیوتون را یک نگاهی بیندازم . دیروز اصلا حوصله نداشتم . تا ۱ ساعت دیگه امتحان دارم .

ساعت ۹ با ستاره قرار دارم ٬ میرسم به مدرسه ٬ مقنه ام رو میکشم جلو و میروم داخل . شماره ی ۲۱۲ مینشینم روی صندلی ام . ۴ صفحه امتحان است . شروع میکنم . بسمه تعالی | شیما کیا | ۱/۲ تجربی | ... اول مسئله ها رو مینویسم که انگار کتاب سنجش قلم چی جلوش باز بوده و همه رو نوشته !!! بعد میرسم به تشریحی ها . هر چی یادم میآد مینویسم . ۱۲۰ دقیقه زمان امتحان است . ساعت ۹ برگه ام را تحویل میدهم و با نگاه متعجب بچه ها که روی من ثابت شده سالن را ترک میکنم .

میروم به سمت میدان ونک . در راه به مامان تلفن میکنم که میروم ستاره را ببینم که تازه از فرانسه آمده . میپرسد سهند که نیست ؟؟؟ میگویم مادر جان می دانی اگر بود نمیرفتم و خودت دیشب خانه یشان بودی . میگوید میدانم اما اگر سهند بود برمیگردی . میگویم : نمیگفتی هم برمیگشتم .

یک دسته گل نرگس میخرم . میدانم ستاره عاشق نرگس است ٬ مثل خودم .

سر چهارراه جهان کودک پیاده میشوم ٬ از دور میبینمش ٬ چقدر فرق کرده !!! به طرفش میروم .

- سلام ستاره .

چند دقیقه طول میکشد تا از پشت شیشه های عینکم چند سال به عقب باز گردد . خودش را در آغوشم رها میکند و گریه میکند .از گریه اش تعجب میکنم و نرگس ها را بیشتر به کمرش فشار میدهم . چند پسر رد میشوند و پوز خندی میزنند .

- لوس نشو دختر ٬ مردم نگاهمان میکنند .

در سکوت قدم میزنیم تا به کافی شاپ برسیم .

ستاره زیر لب زمزمه میکند : احتمالا خدایی وجود ندارد .

از حرفش خوشم نمی آید ٬ چیزی نمیگویم نمیدانم در پاریس چه غلطی میکرده که حالا مثل بچه ها بغ کرده و در خودش رفته است .

گوشه ی خلوطی یک میز ۲ نفره پیدا میکنم ٬ مینشینیم . اواسط دی ماه است ! " ایمان آوریم به آغاز فصل سرد !!! " سرما تازه شروع شده . تازه خوب میتوانم چهره اش را ببینم ٬ هم ستاره و برادرش مثل شاهینند ٬ پوست سفید ٬ چشمهای سبز و موهای بور . اما شکسته تر شده است .

- شرمنده دیشب حالم زیاد خوب نبود نتونستم با مامان اینا بیام خدمتتون .

میگوید : حالت خوب نبود یا میترسیدی سهند هم آمده باشد ؟؟؟

میگویم : دلم میخواهد از جاهای خوب خوب پاریس برایم بگویی .

سعی میکند لبخند بزند که نمیتواند : « این چه مدل موهاییه دیگه ؟؟؟ »

البته به این سوال عادت دارم . میگوید : اما به صورتت می آید .

به دختر و پسر جوونی که چند میز از ما دورتر نشسته اند نگاه میکنم ٬ چشم در چشم هم دوخته اند ٬ حتی نمیتوانم حدس بزنم در آن چه چیز کشف میکنند .

ستاره ادامه میدهد : فکر میکردم دیوونه ها فقط اینجا پیداشون میشه اما Sammy به من ثابت کرد توی پاریس هم تا دلت بخواد دیوونه هست !!!

نگاهش میکنم ... میپرسد با درست چه میکنی ؟

- فعلا که علوم تجربی میخونم ٬ تو چی کار کرده ای ؟؟؟

انگار دوست دارد حرف بزند ٬ حرف نمیزنم تا سکوت تاثیرش را بگذارد ٬ چشمانش پر از اشک میشود ٬ بغض صدایش را احساس میکنم ٬ ادامه میدهد : ۲ سال دیوونه ی من بود ٬ ۲ سال اول مینشست و بهم زل میزد ٬ منم فقط بهش لبخند میزدم ٬ بعد هم باهم ازدواج کردیم . منم فیزیک خوندم ٬ گرایش نجوم .

بعد کیف پولش را در می آورد و میدهد دستم ٬ عکس  Sammy است ٬ کنار یک مرکز خرید است ٬ موهای مشکی اش کوتاه است با پوستی سفید و چشمهایی سبز . Sammy  ایتالیایی است.

- پسر جالبیه . ۲ سال پیش  دیده بودمش ٬ اما خب اینها رو نمیدونستم ...

همان طور که سرش پایین و به میز خیره است میگوید : به این چیزا اهمیت نمیدهد ٬ ۱ سال پیش سرطان گرفت ٬ که وضع روحی اش هم بدتر شد . میگه " بهترین فرض اینه که بگیم خدایی وجود نداره چون تنها در این صورته که مجبور نیستیم گناه وجود بیماری های لاعلاج رو به گردن اون بیندازیم .

- حالا چطوره ؟؟؟

: آدم وقتی میمیره چه چیزی از دست میده ؟؟؟ فرق آدم مرده با زنده چیه ؟؟؟

اصلا دلم نمیخواست چیزی حدس بزنم . خیره خیره نگاهش میکنم . احساس میکنم الان است که گریه کند و نمیدانم چرا دلم نمیخواهد ستاره گریه کند .

: اون تا جایی که میتونست به مرگ نزدیک شده و ...

بغضش امان نمیدهد ٬ خشکم میزند ٬ چرا موضوع را به اینجا کشاندم ؟

- متاسفم عزیزم . ببین ستاره نمیخواهم دلداری ات بدهم ٬ چون داغ بزرگی است از دست دادن عشق ٬ اما گاهی چیزهایی در زندگی رخ میدن که نمیشه از وقوعشون جلوگیری کرد خودت معنای زندگی رو بهتر میدونی ٬ زندگی همین است !!!

در راه کتاب فیزیکم را زیر و روو میکند ٬ عکس امیر را لای قلم چی فیزیکم میبیند .

: پسر جالبی است ٬ چند وقت است میشناسی اش ؟؟؟

تقریبا با بغض میگویم : امروز دقیقا شد یکسال !!!

میگوید : میفهمم ٬ میفهمم ! مطمئنم ٬ پس بلاخره یه پسر مذهبی پیدا کردی که شاعر و نویسنده باشد و پر از احساسات باشد ؟؟؟ عاشق این چیزها بودی یادمه !

- نه اصلا ٬ امیر نه مذهبی است ٬ نه حتی میتواند یه مصراع شعر بگوید و یک جمله ی ادبی بنویسد . زمین تا آسمان هم با من فرق دارد . در ضمن منم با اون شیمایی که میشناختی فرق کرده ام . قسمت منم ایشون بودن دیگه !!! نا خود آگاه از گفتن کلمه ی ایشون خنده ام میگیرد .

: چرا ما عاشق یک آدم میشیم ؟؟؟ چرا عاشق یکی دیگه نمیشیم ؟؟؟

- میگویم : ستاره بحث فلسفی ؟؟؟ خب من لحاظ دینی اش رو میدونم ٬ چون همه ی ما قبل از اینکه به دنیا بیایم پدر و مادر و جنیسیتمون و حتی عشقمون و طرف مقابل زندگیمون رو انتخاب میکنیم و اگر میبینی بعضی ها از هم جدا میشن چون در پیدا کردن عشقشون و انتخاب اصلیشون اشتباه کردن و کسی به اشتباه سر راهشون قرار گرفته .

.....................

- بخواب !

 بخواب فرمانروای شریف من !!!

آرامش را به چشمانت بسپار .

نمیتوانم !

- سعی کن

به رویاهای قشنگ فکر کن . به ماه فکر کن .

ماه تویی .

- مادر را ببوس و بگو برایمان دعا کند .

مادر را بوسیدم و گفتم عزیزی گفته با خدا درد و دل کن .

مادر گفت : او را در خواب دیدم قشنگ بود .

گفتم : مثل ماه ؟؟؟

مادر گفت : به رضای دلش روزگار خواهد چرخید ... حتم دارم .

گفتم : همان که ماه من است .

مادر گفت : همان که دل به تو سپرده است

و دریاست .

خوابیدم دختر گندم .

خوابیدم و ...

در خواب آتشی بود و دریایی

و دلی خیس از نگاه چون ماه تو ٬

همیشه آسوده باش عزیزم . و خدا رو فراموش نکن . این آرزوی دختر گندم است .

ترانه تنها بهانه ای است ٬

تا بدانی که دوستت دارم .

امسالمان سال هزار و سیصد و عشق است .

میخواهم دستادست تو از تمام خیابانهای زمستانی تهران بگذرم ! از پل تجریش تا دروازه ی غار ٬ از میدان ونک تا پارک خلوت دانشجو ٬ از رسالت تا نیمکت های سرسبز پارک رفتگر ٬ از بلوار میرداماد تا توپ خونه ی بی توپ ٬ از انقلاب تا کافه ی نادری . می خواهم باهم سینمای بسته ی لاله زار شمار کنیم .

مبارک باشه . ¤ ( ۱۶ دی ماه ۱۳۸۴ ) ¤ ( شیما ) .

P.S 1 :: عزیزان وبلاگ یه کم سنگین شده بود مجبور شدم تعدادی پستهای صفحه ی اصلی رو کم کنم . دوستای گلم ستون سمت چپ وبلاگ رو که میبینین ؟؟؟ خب ؟ قسمت ¤ ( چرندیات دختران گندم ... ) ¤ آرشیو موضوعی وبلاگ دختران گندم هست و پایین ترین عنوانها جدیدترین ها هستند . اگر پستهای قبلی رو میخوایید از اونجا ببخونید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:29  توسط شیما