تبليغاتX
دختران گندم - گریه هایم را دیدی ؟؟؟
این منم دختری که تنها یک بار توانست خودش را بکشد ...

 

When I Cray i see you in my tears

 

روی تختم دراز میکشم ٬ عجب روزی بود ٬ خب اون که رفت و یه مدتی تنها میشم .

عینکم رو بر میدارم ٬ چقدر چشمام میسوزن . دوباره اشکهام جاری میشن . پلاک A گردنم رو محکم فشارش میدم .

بابا اومد توی اتاق ٬ خودم رو میزنم به خواب ...

بابا خم شد و پتو رو تا روی سینه ی شاهین کشید . و گونه اش رو بوسید .

- شب به خیر عزیزم .

- شب به خیر بابا .

- عکسهات رو گذاشتم توی کیفت .

پرده های اتاق رو کشید و چراغ رو خاموش کرد ٬ صدای خفه ی آژیری از دور می آمد .

- بابا !

برگشت و ایستاد کنار تخت شاهین ٬ نور خفیفی از هال افتاده بود روی گونه اش .

- مامان بزرگ مرده ؟؟؟

- برای چی میپرسی عزیزم ؟

- دیروز آقای جعفری گفت وقتی آدمها میمیرند اونها رو میگذارند توی آمبولانس ٬ آقا معلممون راست میگفت بابا ؟

- خُب حق با اونه ٬ اما آقای جعفری نباید این چیزها رو سر کلاس بگه .

شاهین سرش رو طرف پنجره برد و باز زُل زد به بابا .

- آخه یکی از بچه ها ازش پرسید .

- خُب دیگه بگیر بخواب .

هنوز از روی دو زانو بلند نشده بود .

- اون روز که شما با اون آقاهه ٬ همون که لباس سفید پوشیده بود مامان بزرگ رو گذاشتید توی آمبولانس یادم هست . هوا سرد بود ٬ مامان گفت برو توی ماشین ٬ تو داشتی گریه میکردی ٬ من دیدمت . از پشت شیشه ی ماشین دیدمت که داشتی گریه میکردی . مامانی میگه آدمها وقتی میرند پیش ِ خدا . مامان بزرگ حالا پیش خداست .

صدای آژیر لحظه به لحظه بلند تر میشد .

- گمونم همین طور باشه .

- پیش خدا جای بدی یه ؟؟؟

- نه ٬ کی اینو گفته ؟

- پس شما چرا برای مامان بزرگ گریه میکردید ؟

بابا دستی به سر شاهین کشید و به سختی خندید .

- بخواب دیگه عزیزم ٬ داره دیر میشه .

- صدای آژیر آمبولانس بود ؟

- نه آژیر پلیس بود . من هم وقتی مثل تو بچه بودم فرقشون رو نمیدونستم .

شاهین زانوهاشو زیر ملافه بالا آورد و انحنای کوچکی درست کرد .

- آدم ها وقتی میمیرند ٬ سردشون نمیشه ؟

- گمون نمیکنم ٬ حالا دیگه بخواب عزیزم .

وای چقدر دلم برای مامان بزرگم تنگ شده . ۱۰ بهمن امسال چهلم مامان بزرگه !!! دقیقاً روز عاشورا !!!

چقدر عاشق عاشورا بود و عاشق حضرت ابوالفضل بود ٬ بزرگ مادرم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 21:56  توسط شیما